تبليغاتX
شب نگاری ها
شب نگاری ها




تهران زدگی متشکل است ازدانشگاه زدگی و به خصوص استاد زدگی . تحملش سخته وقتی زیاد در مورد دانشگاه و این یک سالی که گذشت فکر میکنی .

پروژه های پراکنده با دانشجوهای بی تعهد «خودم» فقط یه مدت داغ هستند وقتی حرفی از کار به میان میاد همه خسته میشن و با  تاکید بر اینکه این کار نمی تواند ما رو به هدف نزدیک کنه جا میزنند.  فن سفسطه هم که چنان در بین این انسانی ها قوی هست که در صدد توجیه بزرگترین کارها برمییایند.

دانش جو نیستیم فقط خلاصه میشیم در همین کلمه  دانشجو .    

                              

                                                                                                  من شادم



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 16:38  توسط ثالث  | 





مردن... خواهد مرد ...یک ساعت گذشت هنوز نیومده! گفته بود ۳ دقیقه ای خودشو میرسونه ... دیگه نفس نداره. صورتش سفید شده. چشماش از حدقه زده بیرون . سبز بود و زیبا...

 

همه اطرافیان داد میزدند : مرد به خدا مرد . گریه دوستش!!! هنوز نیومده!

چرا؟ یکی می گفت...

مرد - - - - - - - - - - -  - -    -   -    -   -  -    -   -    -   -   -        -   .

به قوله یکی نوشدارو بعد از مرگ سهراب!!!  

 

                                                                        من شادم



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط ثالث  | 





5544666329992    662226663266    7772    2244477774482777    366677778

 

    3277726   82   44466   8666777   226663266    7772                                       



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:24  توسط ثالث  | 







+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:55  توسط ثالث  | 



اشک های وزیر

  
داوود دانش جعفري در مراسم توديع خود، پس از حدود دو سال و نيم همكاري بدون سروصدا با دولت نهم، سكوت 30 ماهه خود را شكست و اين بار با صراحت از زبان يك همراه مشكلات همكاري با دولت نهم را بازگو كرد.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، وي با اشاره به ناملايمات دوران وزارت خود، ضمن دفاع از عملكردش به شرح موانع ايجادشده از سوي برخي عوامل در دولت پيش روي اقتصاد كلان كشور پرداخت.
 
وي افشاگريهاي مهمي عليه معاون صهيونيست وزارت دارايي آمريكا، بازرسي رياست جمهوري، رحيمي(رييس ديوان محاسبات)، جهرمي(وزير كار) و بالاخره شخص احمدي‌نژاد كرد.
 
دانش‌جعفري 14سال پيش، زماني كه معاون وزير جهاد سازندگي بود، پس از انتقاد به برخي اقدامات اقتصادي كه از سوي وزير وقت جهاد در دولت سازندگي سر زد، مورد غضب قرار  گرفت و بركنار شد.
 
در جلسه امروز نيز كه در غيبت رييس جمهور و با حضور داوودي، معاون اول او برگزار شد، او ناگفته‌هاي مهمي را براي ثبت در تاريخ بر ملا كرد. ناگفته‌هايي كه چه بسا در صورت حضور محمود احمدي‌‌نژاد در جلسه، بيان نمي‌شد. داوودي نيز ناگزير در يك سخنراني يك ساعته از عملكرد دولت دفاع كرد. همچنين با وجود آن كه رسانه‌ها او را دايي سرپرست تازه وزارت اقتصاد خوانده بودند، هرگونه رابطه فاميلي خود با صمصامي را تكذيب كرد.

متن كامل سخنان دانش جعفري در مراسم توديع وي از وزارت اقتصاد و دارايي را در ذيل مي‌خوانيد:


ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:14  توسط ثالث  | 



هدفمون تنها نشان دادن اقتدار نباشه!!!!!

قشنگ نیست دیگه... کاراتونو میگم .... چقدر ادعا!!! به خدا مردم شاهکار خلقتن اینقدر شلوغش نکردن.. مگه داری چیکار میکنی!!!!!!!!! که میخوای ایقدر شلوغش کنی . بس کن دیگه . درسته فیلم هستی ولی ببین شناختمت... هم تو هم آدمای دورتو ....  من که تحملم تموم شد . کاش شروع میکردین بعد بوق و کرنا

چه  جالب .. نمی دونم شاید این بوق و کرنا و ادعا های بیخود لازمه کاره .. آخه خیلی از ما ها بچه شهرستانیم نمیفهمیم... توی مرکز نبودیم .

وای وای وای . با این علوم اجتماعی ... ولی من شروع کردم با بچه های پایه... خدا رو شکر داره تلاشهای ۲ ترمم جواب میده .

ولی کاش میدونستید مرکز بودن اصل نیست ..... درسته.

و شما: کاری نکن که جمع خوبمونو از دست بدیم و اهداف بزگمونو ... یادته که اهدافمون خیلی بزرگ بود . الهی تحت تاثیر قرار نگیره... ولی خودمونیما هدف تعیین کننده بقیه راه . مشخص میکنه میخوای کاره علمی انجام بدی یا نه؟؟!!

زاویه دیدمونو عوض کنیم . موفق میشیم . تو هم خوبی . منم خوبم . فقط از تجربیات من استفاده کن باور کن تجربه خوبی بود خیلی چیزا روشن شد...

تشکر میکنم ازتون وقتی که برای یک لحظه هم که شده به فکر ایران باشید . مسئولیته سنگینیا . خدایش عذاب وجدان میاره.

قشنگه اگه باور کنیم ایرانی هستیم. پس بیاین  دوباره بسازیمش.  

 و کسی نیستم ببینم یه اشتباهی صورت گرفته بشینم و هیچی نگم که ممکنه طرفم ناراحت بشه .بدونید که این رفتار رفتار گروهی نیست.

پاورقی: تند بود ولی لازم...

به سبک فاطمه و آقای محمود مقدسی:

                                                                           من شادم



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:4  توسط ثالث  | 



نامه چارلی چاپلین به دخترش

ژرالدین دخترم

: اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی میکنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن هایتماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، منطعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و ازاینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی ازغرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد. دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویشبدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودتخواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم،همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رو سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشدکه امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان  خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام امااین حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این  الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی  خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر وزیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو دراین باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یکامید به خود بدهم



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط ثالث  | 



عبور از تصویر همیشگی

گفت : به راز مهمي پي بردم.

پرسيد : چه رازي؟

جواب داد : اينكه هيچ كدوم از لحظات ما قابل برگشت نيستن.

گفت : يعني ؟

جواب داد : يعني اينكه ما هر لحظه رو فقط يك بار تجربه مي كنيم ؛ كودكي رو ، جواني و ميانسالي رو ...

به فكر فرو رفته بود و پرسيد : و اين يعني اينكه ما هر لحظه كه ميگذره بيشتر تموم ميشيم.

خنديد و گفت : آره و تازه اينكه ما هر لحظه هم ممكنه بميريم.

ابروهايش در هم رفته بود گفت : پس خيلي عجيب و حيرت آوره ...

آرام و زير لب گفت : خيلي عجيبه ، خيلي.

 

--------------------------------------

پاورقي :

            من شادم.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط ثالث  | 



بدون عنوان

نمی دونم چه حسیه که آدم فکر کنه کلاس به دردش نمیخوره و غیر کلاس مثل یه همایش سیاسی  رو ترجیح بده. فکر کنه که توی این همایش شاید یه چیزایه به درد بخوری بهش اضافه بشه.اما وقتی از این همایش هم بیرون می یاد به این فکر میکنه که چقدر حرف مفت شنید و تماما تمام حرفها که بین دوطرف بود سفسطه .

و در آخر به این نتیجه میرسه که توی این مملکت یه حرف درست حسابی گفته نمیشه که بتونه یه جوونه در حد سال اولی رو ارضا کنه بقیه رو نمیدونم.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:20  توسط ثالث  | 





از این گونه مردن...

 

روزي كه دست هايمان مثل ماشين روي تار هاي سه تار بي هدف حركت مي كنند و گاه گير مي كنند زير ترافيك ميدان انقلاب يا امير آباد يا پل گيشا يا همه ي ترافيك ها ي اين شهر،باران مي آيد روي انگشت هاي خسته ي تو و باز همه،اين تغييرات را با نگاه بي نور و بي اعتنا دنبال مي كنند مثل اين سريال هاي خانگي ساعت 9.

 

و بعد وقتي  هيچ صدايي به گوش نمي رسد،هيچ صدايي جز بوق اتوبوس ها و پت پت اگزوز ها ،زير پل حافظ وقتي هيچ كس حواسش نيست حتي خودت ، يكدفعه انگار عاشق مي شوي و ذهن تو مثل همين ترافيك وامانده وامي ماند از حركت...شايد هنوز هم...يعني هنوز هم؟...و آفتاب مي شوي و مي خواهي بي دريغ بتابي و آستانه پر ز عشق كني...

 

و يك روز وقتي هوا سخت گرفتست تو احتمالا باز يا زير پل حافظ يا زير ترافيك ميدان انقلاب يا زير فشار ها ي اتوبوس امير آباد يا زير هر قبرستان ديگري راهي يك قبرستان بي نام و نشان خواهي شد و صداي آمبولانس مرگ تو در ميان حجم عظيم صداها گم مي شود و حواس همه باز هم پرت است...



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:31  توسط ثالث  | 



بزرگداشت عماد مغنیه

زندگانی شعله می خواهد...
زندگانی؟ انگار واژه ای است که بر چند بار زندگی دلالت می کند. ما زندگی می کنیم و افرادی زندگانی. مثل زندگانی آرش کمانگیر به روایت ناب ماندگار کسرایی:
زندگانی شعله می خواهد...
صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز...
تابوت شهید رجایی و باهنر در مراسم تشییع ، در مجلس اول در برابرمان بود. اجساد را به مجلس آورده بودند. مثل هیزم سوخته. احمد عطاری گفت: گاهی تن آدم هیمه روحش می شود و روحش شعله ای که برای همیشه افروخته می ماند.
عماد مغنیه چنین زندگانی داشت. شعله ای سیال که آمریکایی ها اعلام کرده بودند، هر کس ردی از او نشان دهد، 25 میلیون دلار جایره می گیرد.
آمریکا و اسراییل در شهادت مغنیه آشکارا شادی کردند و هلهله سر دادند. گفتند :" دنیا بدون عماد مغنیه بهتر است!"
به صراحت گفتند که مغنیه گرچه شهرت کمتری از بن لادن داشت، اما نقش موثرتری داشت.


ادامه مطلب...


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:39  توسط ثالث  | 



دیدار استاد علامه محمد رضا حکیمی با فرزندان چه گوارا

خانم آلیدا گوارا و آقای کامیلو گوارا

دیدار استاد با فرزندان چه گوارا

دیدار استاد با فرزندان چه گوارا

دیدار استاد با فرزندان چه گوارا



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:32  توسط ثالث  | 



آیت الله توسلی درگذشت

آيت الله محمدرضا توسلي ، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام، صبح امروز شنبه مورخ ۲۷ /۱۱/۱۳۸۶ در جلسه مجمع تشخيص مصلحت نظام دچار عارضه قلبي شد و بعد از انتقال به بيمارستان درگذشت.
آیت الله توسلی عضو ارشد مجمع روحانیون  سال‌ها ریاست دفتر حضرت امام خمینی (ره) را برعهده داشت .وي از آنجا كه مسئول بخش استفتائات و مسائل شرعي دفتر امام بود، ساليان سال هنگام ظهر در راديو به بيان مسائل شرعي مي‌پرداخت و از همين رو مردم ايران با صداي گرم او مانوس بودند.

وي پس از رحلت امام نيز نماينده مردم تهران در مجلس خبرگان و نيز منصوب رهبر انقلاب در مجمع تشخيص مصلحت نظام بود و در عرصه‌هاي مختلف به دفاع از مشي و مرام امام خميني(ره) مي‌پرداخت.

مرحوم آيت‌الله توسلي از چهره‌هاي امين و مورد اعتماد امام خميني(ره) بود، به گونه‌اي كه در 17 بهمن ماه سال 66 كه امام(ره) براي حكميت بين شوراي نگهبان و مجلس، مجمع تشخيص مصلحت نظام را پايه‌گذاري كردند، وي را به عنوان يكي از هفت نفر در كنار آقايان خامنه‌اي، هاشمي رفسنجاني، اردبيلي، موسوي خوئيني‌ها و ميرحسين موسوي به عنوان عضو اين مجمع منصوب كردند.

وی همچنین نامزد مجمع روحانیون مبارز تهران در انتخابات میاندوره ای مجلس خبرگان رهبری بود.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط ثالث  | 



پارازیت

 

این آدم سال‌ها پیش به من نصیحت کرد که هیچ‌وقت حال‌و‌روز آدم مُرده را برای کسی تعریف نکن. می‌گفت مرگ در قالب کلمات تکرار می‌شود. نباید بگذاریم مرگ زبان پیدا کند.»

 
 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:24  توسط ثالث  | 



سه شنبه خط خطی

شب ها

وقتي ماه مي تابد

من وضو مي گيرم

و بهترين واژه هام را برمي دارم

و مي روم

بر مرتفع ترين ساختمان شهر.

 

شب ها

وقتي ماه مي تابد

من توي دفتر مشق ام

تمرين عشق مي كنم

و،

هزار بار مي نويسم

                       سوسن ماه است.

 

نگاه كنيد!

پيراهن اش بوي ياس مي دهد

و دست هاي من

كه آستين هاي او را بوييده اند.

 

شب ها وقتي ماه مي تابد

من روح ام را برمي دارم

و، 

سفر مي كنم به دورها

مثل كرگدني تنها

از معبر اندوه تا متن كودكي

                              تا ملكوت سوسن

و بعد

در بارگاه سوسن ـ اين بقاياي عشق خداوند ـ

و در حضور معنويت پيراهن اش

روح ام را

                آتش مي زنم.

                                                                                           مصطفی مستور



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 22:15  توسط ثالث  | 





گاوصندوق آدمیان

Лучшая реклама когда либо виданая



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:0  توسط ثالث  | 



مناجات نامه

الهى ! بحق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده.

الهى ! راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.

الهى ! يا من يعفو عن الكثير و يعطى الكثير بالقليل از زحمت كثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده.

الهى ! ساليانى مى‏پنداشتم كه ما حافظ دين توايم استغفرك اللهم در اين ليلة الرغائب هزار و سيصد و نود فهميدم كه دين تو حافظ ما است احمدك اللهم.

الهى ! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است.

الهى ! ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اى و ما همه هيچكاره ‏ايم و تنها تو كاره اى.

الهى ! از پاى تا فرقم در نور تو غرقم يا نور السموات و الارض انعمت فزد.

الهى ! شان اين كلمه كوچك كه به اين علو و عظمت است پس يا على يا عظيم شان متكلم اينهمه كلمات شگفت لا تتناهى چون خواهد بود.

الهى ! واى بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم.

الهى ! چون تو حاضرى چه جويم و چون تو ناظرى چه گويم.

الهى ! چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:7  توسط ثالث  | 



فتح خون

باز این چه شورش است که در خلق عالم است  

کجا رفتند آنان تابعین  و صحابه ای که با حسین بن علی ع در منی بر ادای امانت پیمان تبلیغ بستند؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آن گونه که با حسین عهد بسته بودند در شهرها ودر میان قبایل خویش ادا کرده اند؟ اگر اینچنین بوده پس آن احرار حق پرست کجا رفته اند؟؟ آیا در میان فراموشیان عالم اموات جز آن هفتادو چند تن زنده ای نمانده است که امام را پاسخ دهد؟؟؟ آیا جز آن هفتادو چند تن در آن دیار مردی که مردانه بر حق ژای فشارد باققی نمانده است؟؟؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:22  توسط ثالث  | 



برسی مسئله ..

ارائه این نامه از نظر من بررسی مسئله عشقی میان پریسا و شایان نیست.. بلکه حقیقت معتاد شدن شایان و حس ازاد شدن بیش از حد پریسا ست .. واین که پریسا با این شرایط واقعا می تونه دکتر بشه ؟ چرا ناصر داداش شایان نسبت به دانشگاه این چنین دیدی داره؟.. آیا واقعا همه دانشجو ها به سرنوشت شایان و پریسا دچار میشن؟ ..

یعنی واقعا دانشگاه محل سیگاری و معتاد شدن شایان و محل تفریح های ناسالم پریساست؟؟؟؟؟؟؟!!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:28  توسط ثالث  | 



سینه دنیا ز خوبی ها تهی است..

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد،دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه­ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،پاکی،مروت،ابلهی است

روزگار مرگ انسانیت است

من،که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

- حتی قاتلی بردار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام،زهرم در پیاله،اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون­آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی­دارد روا

آنچه این نا مردان با جان انسان می­کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن،مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن،یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن،جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت­ها صبور

صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

                                                                                        فریدون مشیری



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:44  توسط ثالث  | 



درباره وبلاگ
ویکتور هوگو:الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
اجتماعی
علمی
فرهنگی
ادبی


پیوندها
وبلاگ گروهيمان
شبانه
التيام يک درد
اينجا پانصد متري دير مغان
قصه هاي عامه پسند
طبيان
ياسمن اوحدي
سه شنبه نويسي
پایگاه احسان شریعتی
معنويت .عقلانيت
سيب
دیر نو
كامران نجف زاده
همكلاسي ها
ياشيل يارپاق
ارتباط
نگو
تسنيم 313
از ناكجا آباد
نصر الاقصي
اسمان هفتم
طلوع سحر
(فرزانه حسيني)041
برای هیچ وقت0
اینجا پلیس نیست
وطن
مريم حسيني 071
سعادت نصري
ققنوس
پل سنگي
کاغذها
هنر هفتم
يزدان
زاويه ديد
ترنم
وبلاگ پیام سلامی پرگو
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


پیوندهای روزانه
احمد شاملو
احمد توکلی
مسعود ده نمکی
گروه کارشناسان ارشد ارتباطات
دیکشنری فلسفه ذهن
مصطفی مستور
یزد آنلاین
پایگاه اطلاع رسانی علوم ارتباطات
لوح
دویچه وله
ايسنا
مولانا
ادبستان
انجمن شاعران ايران
نيلوفر
هفتان
خبر گذاري مهر
روزنامه اعتماد
باشگاه انديشه
باشگاه خبرگزاري دانشجويي ايران
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها




اشک های وزیر
هدفمون تنها نشان دادن اقتدار نباشه!!!!!
نامه چارلی چاپلین به دخترش
عبور از تصویر همیشگی
بدون عنوان



لوگوی دوستان




JavaScript Codes